|
ــ خستگی به بدترین نحو ممکن بر تنم ماند..
ــ همیشه از بچگی مادر بزرگم میگفت وقتی اول بقیه را از دل دعا کنی خدا به حرفت گوش میده
هم آرزوی اونا برآورده میشه هم آرزوی خودت...
این بار هم نه آرزوی بقیه برآورده شد نه آرزوی من... و یک خاطره تلخ دو باره تکرار
شد...سختیش برایم مثل بار اول بود..و نمیدانم چرا نتوانستم خدارا شکر کنم که بدتر از این
نشد در حالی که ممکن بود..
برایم فرقی نداشت من هم اندازه تو ناراحت شدم ولی..
ــ احمقانه ترین نوع زندگی وقتیه که میدونی میخوای چیکار کنی و مدام به خودت میگی ولی
انجام نمیدی. بقیه هم مثل یه بچه سه چهار ساله همه کارات رو بهت یاد آوری میکنن و لی تو
باز گنگی...
شاید هیچ وقت مثل این روزها از دست خودم حرص نخورده بودم..هیچ وقت اینقدر به خودم بد و
بیراه نگفته بودم ...اینقدر از خودم ناراضی نبودم..و اینقدر اشفتگی درونی و اینهمه احساسات
پادر هوا نداشتم. گرچه اعترافش هم بد است ولی آنهمه اعتماد به نفس یکجا ناپدید شد.
و چقدر خوب که امشب هیچ کس را اطرافم ندارم برای دردِ دل کردن.
ــ لرز در تابستان هم به نوعی خوشایند است.
|