بهمن 1386
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو
موضوع بندی

مخصوص زوجهای جوان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 16 مهر ماه سال 1385
رقصیدم!

 

ــ رقصم گرفته بود

مثل درختکی در باد

آن جا کسی نبود غیر از من و خیال و تنهایی

رقصم گرفته بود ...

پیرانه سر ؛ دیوانه وار

تنها؛ تنها؛ تنها؛ تنهــــــــــا رقصیدم *

ــ انگار مجبورم وقتی شب تا صبح را در اوج احساس نوشته ام و بعد که ارام شدم به نوشته

هایم خندیدم ؛ نقدشان کردم و خودم نظردادم ؛ بیایم واز هیچی بنویسم..هیچی ِ که پر است و  

 دنیایِ بزرگی است برای من ... و من که هیچ وقت خسیس نبوده ام این بار دلم نمیخواد کسی

را شریک ذره ای از احساسم کنم ...

در گردش خویش اگر مرا دست بُدی

خود را برهاندمی ز ســــــــرگر دانی

 

* ابراهیم منصفی

 

 

 


چهارشنبه 5 مهر ماه سال 1385

 

از اَ فتابش میشناسمش .. آفتابی که ا نگار مخصوص پاییز است و تابستان ها در اتاقم نمیفتد ...

 جان میدهد برای ریحانها ..دوباره می کارم میدانم دوباره سبز میشوند دوباره بلند میشوند و شاید

 دوباره یکهو پژمرده شوند ...

ــ از هوایی که آنقدر بازی در می آورد تا بالاخره گیجم کند و سرمایم دهد تا خیالش راحت شود که

صدایی برای داد زدن سر بچه ها و خبری از معلم پر حرفشان نیست !

ــ از غروبی که بی نهایت دلگیر است و شب هایی که زود میآیند و یک بهانه به بهانه های درس

نخواندنم اضافه میکند ..

ــ فرای انگار ؛ نیایش .. دلم میخواهدشان و یادم میفتد باز پاییز آمده !

ــ مهر بود که برای اولین بار مستجاب شدن دعایم را با تمام و جودم حس کردم !

پایم را که زمین میگذارم حس می کنم زمین سر جایش نیست ! نمیتونم محکم راه برم ..

 نمیدو نم کجا راه میرم و هر لحظه ای که میگذره سر در گم ترم !

 خنده دار است انقدر نمیدانم چه میخواهم که از دعا کردن می ترسم !! مثل تو که از نیت کردن

برای فالت میترسی !!

 

 

 

 


تعداد بازدیدکنندگان : 70109


Powered by BlogSky.com

نوشته های من