|
ــ رقصم گرفته بود
مثل درختکی در باد
آن جا کسی نبود غیر از من و خیال و تنهایی
رقصم گرفته بود ...
پیرانه سر ؛ دیوانه وار
تنها؛ تنها؛ تنها؛ تنهــــــــــا رقصیدم *
ــ انگار مجبورم وقتی شب تا صبح را در اوج احساس نوشته ام و بعد که ارام شدم به نوشته
هایم خندیدم ؛ نقدشان کردم و خودم نظردادم ؛ بیایم واز هیچی بنویسم..هیچی ِ که پر است و
دنیایِ بزرگی است برای من ... و من که هیچ وقت خسیس نبوده ام این بار دلم نمیخواد کسی
را شریک ذره ای از احساسم کنم ...
در گردش خویش اگر مرا دست بُدی
خود را برهاندمی ز ســــــــرگر دانی
* ابراهیم منصفی
|