روح لال!!

 

ــ باد ...باران.....هوای خوب ...باخ....تاریکی و یک کتاب خوب..

ــ لحظاتی بود که حس کردم تابستان دوباره می خواهد تکرار شود...من دیگر نه حوصله اش را

دارم و نه  توانش!! اعتراف را هم دوست ندارم..

گاهی اوقات هم که سعی میکنم ظرفیتم بالا باشد خسته میشوم...

ــ همیشه بعد از عاشورا که میرفتیم مدرسه ؛ ساعت ۶:۱۵ صبح مریم با چشم های براق سوار

ماشین میشد.. از دیدار مجدد عشقش تو هیات سر کوچه تعریف میکرد ...همسایه سر کوچشون

بود..ظاهرا دورا دور همدیگرو دوست داشتن..ولی فقط سالی چند بار هم صحبت میکردن....

اون موقع فکر میکردم چه عشق پوچی...فکر میکردم چون دبیرستانیم و تقریبا هنوز بچه به نظرم

اینجوری ...فکر میکردم عشق پوچ مربوط به ادمای کم سن و ساله!

ولی حالا فکر میکنم به خاطر سن ادم ها نیست..به خاطر ادم بودنشونه یا شایدم ادم

 نبودنشون..

ــ اگه واسه یه لحظه هم که شده حس کنی ارزش خوراکی خوردن ( مثله جوجه کباب خوردن!)

ارزشش بیشتر از بودن با تو هست !! نمیدونم ........

ـــ روح ادمی لال است ؛ صدایی ندارد که فریاد بر اورد باید تحمل کند..تحمل کند.... و باز تحمل کند.

 

 

 

 

تموم شد!

ــ امتحان ها تموم شد...

همه چیز رو ریختم بهم تا مرتب کنم...و دوباره مرور خاطرات..

یادم رفته بود که اول دبستان تو کلاس گل شقایق بودم...رو جلد دفتر مشقم نوشته بودم..

گل هایی که میدادم کنار دفتر مشقم بکشن تا زشتی خطم کمتر معلوم شه!

روش جزوه های درس های پایه که بعدا لازمم میشن!

به جای عروسک یه ماشینی که صندوق عقبش فندک بود عشق همه دوران خردسالی بوده!

برگه های حل تمرین های ترانزیستور رو ماشینم رو گرفته بودن...

عکس های زشت و کارت های خنده دار راهنمایی که همیشه جلوی چشممه!

روشون یه عالمه کارت کلاس زبان و برگه های امتحانی بچه ها!

بادگاری هایی که بچه هاراهنمایی بهم داده بودن..یه دستبند پاره چرمی..کنارش فیلم

نامزدیش!

همشون قشنگن..حیف که اینا همش میان روی قبلی ها رو میگیرن و کم میبینمشون ...دلم

 براشون تنگ میشه........هی.............. هِی..................... هِی

ــ چراغ قوه رو انداختم تو چشمم....چقدر روشنه!! چقدر حرف توشه... اگه همه به چشم های

هم توجه داشتن...چقدر حرف زدن ها کمتر میشد..

ــ حس میکنم هیچ وقت به چیزی که حقش داشتنش رو دارم نمیرسم!!

چرا ش رو نمیدونم ولی شاید حقم رو یکم زیاد میبینم...شایدم کاری که باید رو برای به دست

اوردنش نمیکنم...به هر حال خوشم نمیاد اصلا...همه چیز تا اخر عمرم اینجوری باشه

ــ چـــــــــــــــــــــــقدر خوشحالم بابت این دو هفته تعطیــــــــــــــــــلی

و خیلی چیز های دیگر که ........

 

فصلی زنده!

 

زمستان من فرا رسید..

بهترین فصل سال برای من..

نمی دانم  به خاطر یک رنگیش است یا همان سفیدی اش که اینقدر دوستش دارم

نمی دانم به تولدم در زمستان ربط دارد یا نه؟!  یعنی اینقدر از بودنم شادم؟!!

زمستان شاد است .. شاید به خاطر جنبش قبل از عیدش!  یابرای چهارشنبه سوری

( که هیچ گاه اتفاق خاصی برایم نمی افتد)...یا برفهای آفتابی اش !

زمستان پیش تنها زمستان بد در این بیست و یکی دو سال بود  !!

آدم برفی که مدام با اشکهایم کثیف میشد .............

ــ  هوای عجیبی است..

لحظه ای شادم ... بیهوده و شاید با یاد خوبی ها...ولحظه ای دلم گرفته ...ولی برای دلگرفتگی

همیشه بهانه است ....خاطرات تاریکم...

در هر دو حال دلم هوای صحبت کردنت را دارد!

در هر دو حال نمیشود درس خواند..

 در هر دو حال پیاده روی در این هوا می چسبد..تنهایی؟!

صدای ویگن ... با تو رفتم .. بی تو باز آمدم ..

پنهان کردم در خاکستر غم آن همه آرزو..دل دیوانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...

عجیب با باران همخوانی دارد!!

ــ مست نیستم

از قرص ماه نوشیده ام

تا بلغزم در فهم جیرجیرک

تا به زبان جیر جیرک بگویم

که چقدر ..........

 

لبخند ارزشمند!

 

ـــ گل وگیاه رودوست دارم ولی کلا حوصله نگداریش رو خیلی ندارم...اواخر مرداد بود ۲ تا کاکتوس

 خریدم که شبیه کاکتوس نبودن!!تیغ نداشتن ولی گل داشتن اسمشون هم کاکتوس بود..

نمیدونم برای چی خریدمشون..۲ تا گلدون کوچک برای پر کردن تنهایی؟!

۲ تا گلدون کوچک برای پر کردن جای یک آدم!!؟

نه.. ۲ تا گلدون کوچک برای بیشتر پرکردن وقت..برای کمتر فرصت داشتن...فرصت فکر

کردن...فرصت آزار دادن...

حتی یادمه ۳؛ ۴  روز آخر شهریور روزی یک ساعت باهاشون ورمیرفتم..یکیشون خیلی بزرگ

شد...زودتر از اونی که آقا گل فروش گفت..ولی دیشب دیدم خودبه خود افتاده و شکسته!!

دلم خیلی گرفت..همه حرف ها و دلتنگی هام رو تو اون ۲ ماه میدونست! و لی دیگه اندازه قبل

بهشون نمیرسیدم..

ـــ این ها رو با تو ام!

همیشه در اخر و نهایت و بدترین حالت یک قضیه ؛ بعد از کلی ناراحتی ..اشک ..دلتنگی و نا

آرامی به این نتیجه میرسم که ارزش خودم از همه چیز در این دنیا بیشتره!

حالا هم میخوام همونایی که همیشه به خودم می گم به تو بگم:

زندگی تو و آینده تو سرنوشت تو وحتی یک لبخند تو ارزشش بیشتر از همه اتفاقات یا آدم

هایی که الان داره ناراحتت میکنه!

آدم بعضی چیز ها را میدونه ..ولی اگه میخواد آرام تر بشه باید به خودش یاد آوری کنه!

من فقط این هارو  برای یک یادآوری کوچک گفتم..